تبليغاتX

هوای تو

 

 

با سلام امیدوارم حال همه خوب باشه ببخشید دیگه من دارم

 مرخص می شم شاید... تکرار می کنم شاید بتونم ۱ یا ۲ سال

 دیگه بیام تو اینترنت شاید بگین نه نمیتونم اما من تونستم

از خیلی چیزا بگذرم پس اینم می تونم منم مثل خیلی از کسای

 دیگه زود فراموش می شم چه بخواین چه نخواین دنیا متنوع شده

 و برای امثال من جایی نداره من یه بازندم امیدوارم شما

پیروز باشید من دیگه این وب رو به روز رسانی نمی کنم برای

 همیشه و بدون شرح !خداحافظ زمستون طوفانه بزرگیه که هرکسی

 نمیتونه خودش رو نگه داره که باد اونو نبره این یادتون

نره .شمارمو که دارین می تونین سراغمو بگیرید هرچند تو

پاییز وقتی یه برگی از درخت افتاد فقط می تونیم روش پاه

بذاریم و بگیم چه صدای قشنگی اما کاشکی می دونستیم اون

صدا صدای شکستن دل اون برگه .....

مجنون لیلی |

خوبه خودم که تنهام وب سایتم هم تنهاست و کسی منتظرش نیست عجب رسمیه دنیا واسه من نیست بس که بلند شدم و دوباره زمین خوردم دیگه جای سالم ندارم می خوام از این به بعد به آینده فکر نکنم تماشا چی باشم نه باز یگر ...

مجنون لیلی |

 عاشقت خواهم ماند بي آنکه بداني دوستت خواهم داشت بي آنکه بگويم درد دل خواهم گفت بي هيچ گماني گوش خواهم داد بي هيچ سخني در آغوشت خواهم گريست بي آنکه حس کني در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حراراتي اينگونه شايد احساسم نميرد ....

مجنون لیلی |

 

مجنون لیلی

 

 

مجنون لیلی

مجنون لیلی

مجنون لیلی

بهش بگين همين روزا توي  دلم .....

مجنون لیلی

ارزش شکستن غرورم رو داشتی؟

مجنون لیلی |

هیچکی نمیتونه بفهمه که دلم از چی گرفته
هیچکی نمیتونه بفهمه که صدام از چی گرفته
هیچکی نمی مونه تا با من تووی راهم همسفر شه
آخه میترسه که با من, با دلِ من در به در شده

هیچکی نمیدونه که چشمام چرا همیشه خیس خیسه
چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه
هیچکی نمیدونه که قلبم تا حالا چند دفه شکسته
هیچکی نمیدونه سر راه اون تا حالا چند دفه نشسته

هیچکی نمیتونه بفهمه که دلم از چی گرفته
هیچکی نمیتونه بفهمه که صدام از چی گرفته
هیچکی نمی مونه تا با من تووی راهم همسفر شه
آخه میترسه که با من, با دلِ من در به در شده
هیچکی نمیدونه که چشمام چرا همیشه خیس خیسه
چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه
هیچکی نمیدونه که قلبم تا حالا چند دفه شکسته
هیچکی نمیدونه سر راه اون تا حالا چند دفه نشسته
آخه توو کلبه ی سوت و کور و تاریکِ قلبم خورشید که جا نمیشه
میدونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه
آخه توو کلبه ی سوت و کور و تاریکِ قلبم خورشید که جا نمیشه
میدونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه
هیچکی نمیتونه بفهمه که دلم از چی گرفته
هیچکی نمیتونه بفهمه که صدام از چی گرفته
هیچکی نمی مونه تا با من تووی راهم همسفر شه
آخه میترسه که با من, با دلِ من در به در شده
هیچکی نمیدونه که چشمام چرا همیشه خیس خیسه
چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه
هیچکی نمیدونه که قلبم تا حالا چند دفه شکسته
هیچکی نمیدونه سر راه اون تا حالا چند دفه نشسته
آخه توو کلبه ی سوت و کور و تاریکِ قلبم خورشید که جا نمیشه
میدونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه
آخه توو کلبه ی سوت و کور و تاریکِ قلبم خورشید که جا نمیشه
میدونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه

 

مجنون لیلی |

مجنون لیلی

مردی در عالم رویا فرشته ای دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه میرفت

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: " این مشعل و سطل آب را کجا میبری؟ "

فرشته جواب داد:  میخواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، آتش جهنم را خاموش کنم

آن وقت ببینم چه کسی واقعا خـــــــــــــدا را دوســت دارد!

مجنون لیلی |

پسر به دختر گفت: دوستم داری؟!                    اشک از چشمای دختر جاری شد

میخواست بره که پسر دستشو گرفت و اشکهاشو پاک کرد و گفت:

اگه دوستم نداری اشکال نداره مهم اینه که من دوستت دارم وطاقت دیدن اشکهاتو ندارم

دخترسرشو پایین انداخت وگفت: میدونی چیه؟

من دوستت ندارم........من بدجوری عاشقت شدم.

پسر دستهای دختر را رها کرد و با قیافه ای غمگین از دختر جداشد

دختر فریاد زد: مـــــــــــــــــگه دوســــــــــــــــتم نـــــــــــــــــداری؟؟!      چرا داری میری؟

پسر جواب داد: چون دوستت دارم میخوام تنهات بذارم.

دختر گفت: فکر کنم شنیده باشی که میگن عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمیمونه!!!

تو که دوست نداری من بمیرم......هان؟؟؟؟

پسرگفت: آنقدر دوست دارم که نمی خوام به خاطر من مرتکب گناه بشی!چون میگن عشق یه جور گناهه!!!!!!!!!

دختر: اما عشقم پاکه!!

پسر فریاد زد عشق پاک دیگه هیچ جای دنیا پیدا نمیشه........و دختر را برای همیشه تنها گذاشت.

 

"عــــــــشق پاک دیگه حتی تو قصه ها هم معنی نداره"

"اما اون عشقي كه خدا بهت مي ده ....."

مجنون لیلی |

کنار هر قطره اشکم                هزار خاطره دفنه

   اینقدر خاطره داری                  که گویی قد یه قرنه

      گلوم می سوزه از عشقت          عشقی که مثل زهره

         ولی بی عشق تو هر دم              خنده با لبهای من قهره

       درسته با منی اما                     به این بودن نیازارم

             تو که حتی با چشماتم                  نمی گی آه دوست دارم   

       اگه گفتی دوست دارم                 فقط بازی لبهات بود

             وگرنه رنگ خود خواهی             نشسته توی چشمات بود

                هر چی عشقه توی دنیا               من می خواستم مال ما شه

       اما تو هیچ وقت نذاشتی              بینمون غصه نباشه

              فکر می کردم با یه بوسه             با تو هم خونه می مونم

           نمی دونستم نمیشه                     آخه بی تو نمی تونم 

                 گله می کنم من از تو                  از تو که اینهمه بی رحمی

                         هزار بار مردم از عشقت             تو که هیچ وقت نمی فهمی       

                   گله می کنم من از تو                  از تو که اینهمه بی رحمی

                    هزار بار مردم از عشقت              تو که هیچ وقت نمی فهمی

مجنون لیلی |

 

شاید تردیدی است بین بودن ونبودن.لحظه ای است بین دونگاه. لبخندی است که برلبان یک دختر مست جاریست.وناله ی یک پرنده درپشت میله های قفس.زندگی شاید لبخند بی معنی مادر به فرزندش باشد. وشاید لحظه هایی است که بی هیچ لبخندی ازکنارمامی گذرندوبه گذشته می پیوندند.وعبور یک رهگذربی آنکه لبخندی برلب آورد وبگوید:سلام.

زندگی شایدبازی تارهای گیتار است درمیان انگشتان دختری محزون. وشاید گریستن برای عزیزترینت.زندگی سکوتی ست که پس ازباران شبانه ی چشمانت برروی لبان سردت جاخوش می کند.وشایدگم شدن محبت است درمیان های وهوی بادحسودبی اعتمادی. ویا خنده های بی مورد که لپ هایمان سرخ وگلی می شودتامرهمی  باشدبرزخم هایمان.زندگی سیلی ست که ازپدر غیرتمندت نثارت می شود تابفهمی که چقدر دوستت دارد.زندگی شایدجشن تولد ۲۵سالگی توست وفوت کردن شمع ها وبازهم خنده بازهم سرخ وگلی شدن لپ هایت...

زندگی شاید خاموش کردن سیگاری ست که برگوشه ی لب های زیبایت جا خوش کرده.وشاید رقصیدن برای چشم هایت.نذرکردن برای عشقی که عاشقانه دوستش داری.وگریه که محرم ترین است به چشم های همیشه گریانت...

دیدار دوباره ی عزیزیست که ازراه دور آمده ودرآغوش گرفتن او. زندگی شاید پنهان کردن غمی ست که درچشم های بهاریت آمده ومدت زیادی ست که همدم چشم هایت شده وبازکردن ظاهری غنچه ی لبانت تاهمه بدانند که توخوشحالی وهیچ غمی نداری.  زندگی شاید در قطره های بارانی ست که صورت معصوم و کودکانه ات را مادرانه نوازش می کنند.  وشاید زندگی درلابه لای گلبرگ های گل سرخ نهفته است ومن چه غم آلوده آن را بر سنگ سردقبر پدربزرگ رها کردم.زندگی شاید درقطره های اشکی ست که من به خاطر تنهایی پدربزرگ ریختم .  زندگی درآن لحظه ایست که نفسم باشنیدن صدای زیبایت بندآمدوناگهان دلم لرزید.تکانی به خود دادوغبارتنهایی رابادمی عاشقانه، جزیی از ابدیت ساخت. 

 و اما انتظاری بی پایان است که در چشمان رنگیت موج میزند.....

مجنون لیلی |

 

در میان کوهستان روستایی کوچکی بود که از چند خانواده تشکیل میشد در این روستا خانواده ی زندگی می کردند که تمام روستا به اونها احترام می گذاشتند و هر زمان به کمک نیاز داشتند تنها به اون خانواده رو می آوردند اون خانواده تنها یک پسر جوان داشتند پسر در روستا تنها با دو نفر دوست بود که اونها هم برای درس به شهر رفته بودند و پسر در روستا تنها بود اما شاد بود که پدر و مادری به این خوبی داره یک روز سرد زمستانی اتفاق وحشتناکی افتاد کلبه ی اون خانواده در آتش سوخت بیشتر مردم تنها نگاه می کردند تنها چند مرد حاضر شدند خودشونو به زحمت بندازند و بقیه تنها نگاه می کردند سوختن کلبه رو اتاق پسر در طبقه ی بالا بود و به بیرون پنجره داشت پسر خودشو از پنجره بیرون انداخت با گریه نگاه می کرد سوختن پدر و مادرشو و فریاد میزد فریادی که حتی دل سنگ بدجنس ترین زن روستا رو لرزوند پسرک ناله هايی می کرد که حتی شیاطین روستا ناراحت شدند آتش تمام کلبه رو سوزاند و پسر با چشمانش دید که چطور مادرش می سوزه تنها اشک ریخت تنها اشک مونده مردم هر کدوم به خونه های خودشون رفتن و همه تنها ابراز ناراحتی می کردند تنها همین هفته ی گذشت پسر هنوز به کلبه ی سوخته نگاه می کرد و اشک میریخت حتی غذا هم نمی خورد حتی نمی خوابید مردم روستا اونو فراموش کرده بودند انگار اونم در آتش همراه خانوادش سوخته بود اصلا" انگار وجود خارجی نداشته ماهها گذشت و همه دیگه کلا" فراموش کرده بودند پسرک هنوز زنده بود در بین خاکسترها زندگی می کرد از تمام مردم روستا متنفر شده بود دلش می خواست تک تک مردم رو بکشه تنها با پسر شیاطین زندگی می کردند پسر در خواب شبی دید که شیطان دستشو به سمتش دراز می کنه و بهش میگه دست منو بگیر اون شب پسر از خواب پرید و از ترس ساعتها می لرزید روزها گذشت کم کم پسر داشت به دیدن خواب شیطان عادت می کرد پسر که از خدا کمکی ندیده بود اصلا" اینهای که تو روستا می گفتند از خدا از کمک به همدیگه اونها کجان پسر می دید که شیطان براش دل می سوزونه میدید که براش وقت میگذاره کمکم به اون عادت کرده بود حتی دیگه در بیداری شیطان رو میدید شیطان به پسر پیشنهاد کرد که با دخترش هم خواب بشه پسر مونده بود چی بگه اگر نه میگفت ممکن بود ابلیس ناراحت بشه پس قبول کرد فردای اون شب ابلیس اومد با دختری زیبا ابلیس همراه با چند شیطان دیگه اومده بود پسرک متعجب بود ابلیس دستور داد به اونها که این خونه رو دوباره بسازن کلبه ی اونها ظرف کمتر از  دقیقه از قبلش زیبا تر شد ابلیس تنها گفت مواظب دخترم باش اون تا صبح با تو خواهد بود ابلیس با این حرف از جلوی چشمان پسر ناپدید شد دختر شیطان دست پسر رو گرفت و به طبقه ی بالا رفت برد به همون اتاقی که پسر قبل از آتش سوزی داشت از همون اتاقی که پسر به پایین پرید. پسر تا امروز باکره بود اولین باری بود که با یک دختر همخواب میشد زیاد براش جذاب نیومد اما چون دختر شیطان با اون بود از بودن با اون لذت زیادی می برد صبح شد و پسر تا از خواب بیدار شد دید دختر نیست دید زنش نیست پسر حال بلند شدن رو نداشت خیلی خسته بود یک لحظه فکر کرد تمام این اتفاقات خواب بوده آتش سوزی در کار نبوده به سرعت از جاش بلند شد و به سمت اتاق خواب پدر و مادرش رفت اما تا در اتاق رو باز کرد خشک شد دوباره فریادی زد که صداش به روستا هم رسید و تمام مردم متعجب شدن و از هم می پرسیدند که این صدا از کجا اومده روحانی روستا دستور داد مردم روستا نماز وحشت بخونند، اتاق پدر و مادر پسرک سوخته بود تنها انگشتر و گردنبند مادرش بود که باقی مونده بود پسرک دیوانه شده بود قسم خورد روستا رو به آتش بکشه شب ابلیس همراه دخترش اومد پسر تصمیمشو به ابلیس گفت ابلیس موند چی بگه به پسر نمی دونست چی باید بگه اگر روستا نابود بشه مردمش بسوزن دیگه کسی نمیمونه که اون منحرف کنه ابلیس سعی کرد پسر رو از تصمیمش منصرف کنه اما پسر دیگه تصمیم گرفته بود از همسرش همون هم خوابش همون دختر ابلیس خواست کمکش کنه با تعجب دید خیلی راحت پذیرفت دختر ابلیس واقعا" زیبا بود موهاش قرمز رنگ چشمانش روشن لبانش شیرین تر از عسل دختری با این استیل رو هرگز ندیده بود به هر حال شب به جای عشق بازی اونها به سمت روستا رفتند دختر شیطان با حالتی عجیب از پسر پرسید آیا شکی نداری پسر گفت نه تمام روستا رو به آتش می کشم اول از خانه ی روحانی شروع کن که هیچ چیز از خدا نمی دونه و فقط  برای مردم خدا خدا میکرد و از اونها پول میگرفت دختر ابلیس گفت عزیزم من تمام اینجارو خاکستر خواهم کرد فقط به خاطر عشق تو از پسر خواست که از روستا بیرون بره پسر پذیرفت و به بالای تپه رفت و همسرشو نگاه می کرد کمتر از 1 دقیقه دید تمام روستا داره می سوزه تمام روستا حتی کوچه های روستا پسر احساس خوبی داشت از کاری که همسرش به خاطر اون میکرد خوشحال بود زنش به سمتش برگشت گفت آیا خوبه راضی هستی پسرک خوشحال بود گفت آره عشق من پسرک آروم شده بود با همسرش به کلبه برگشت و با اون خوابید اونها بعد از مدتی بچه دار شدن پسری به دنیا اومد نیمی انسان و نیمی شیطان تا به امروز خدا تنها نگاه می کرد خدا ناراحت بود از رابطه ی شیطان با انسان تصمیم گرفت هر دوی اونها و پسرشونو مجازات کنه هر سه ی اونها رو به جهنم برد اما دختر شیطان هرگز اجازه نمی داد همسرش یا پسرش عذاب بکشه خودشو قربانی می کرد تا به اونها آسیبی نرسه و تنها به اونها می گفت که اصلا" چیزی رو احساس نمی کنه اما اون عشق رو از این عذاب احساس می کرد و این باعث می شد که حتی از عذاب هم لذت ببره .

مجنون لیلی |

هميشه فكر مي كردم اگه يه روز نباشي مي ميرم اما من نمردم من داغون شدم خيلي دلم مي خواد بگم فراموشت كردم ولي واقعيت اينه كه نمي تونم فراموشت كنم خيلي دلم مي خواد خوابتو ببينم ولي از وقتي كه رفتي چشمام خيسه و خواب به چشمام نمياد يادته اشكامو پاك مي كردي ؟؟؟؟؟؟؟ مي خوام بخوابم خوابتو ببينم اشكامو پاك مي كني ؟؟؟

.................................................................................................................

کاش ميشد هيچ کس تنها نبود کاش ميشد ديدنت رويا نبود گفته بودي با تو مي مانم ولي... رفتي و گفتي و اينجا جا نبود ساليان سال تنها مانده ام شايد اين رفتن سزاي من نبود من دعا کردم براي بازگشت دست هاي تو ولي بالا نبود باز هم گفتي که فردا ميرسي کاش روز ديدنت فردا نبود .

................................................................................................................

مي گفت قلبم را گم كرده ام. چقدر بي حواسم. وتوي بزرگترين خيابانهاي شهر دنبا لش مي گشت همه جا سرك مي كشيد در حواشي خطهاي عبورو مرور،در پيادرو و... بعد از گذشتن از تمام طبيعت وجهان، هنوز عاشق نبود. و بالاخره از شدت خستگي به ديوار تكيه داد. آمد عرق پيشانيش را با دست چپ پاك كند كه يكباره با تعجب فرياد زد قلبم را پيدا كردم. در دستش،مچاله شده بود

...............................................................................................................

مجنون لیلی |

 

 

مجنون لیلی |

آري آغاز دوست داشتن زيباست گر چه پایان راه نا پیداست من به پایان نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
.

..............................................................................................

آنکس که می گفت دوستم داره عاشقی نبود که به شوق من اومده باشه رهگذری بود که روی
برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم
می گوید دوستت دارم.

..............................................................................................

 

مجنون لیلی |

اخرين بار که اورا ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم
گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي!؟
گفتم:بر سر هر گوري صليبي مي نهند اين صليب را بر گردنت
بالاي قلبت بياويز زيرا انجا گورستان عشق من است.

مجنون لیلی |

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی
و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل
اون دوست نداشته .

 

 

 

مجنون لیلی |

ازگل پرسيدم محبت چيست گفت : ازمن زيباتراست .
ازافتاب پرسيدم محبت چيست گفت: ازمن سوزانتراست.
ازشمع پرسيدم محبت چيست گفت:ازمن عاشقتراست.
از خود محبت پرسيدم محبت چیست گفت: تنهايک نگاه است...

مجنون لیلی |

پرسيد: مرا دوست داري يا زندگي را؟
گفتم: زندگي را!
گذاشت و رفت، ولي ندانست كه او زندگي من بود!!!

مجنون لیلی |

کاش روز دیدنت فردا نبود!!! کاش میشد هیچ کس تنها نبود ... کاش میشد دیدنت رویا نبود ..... گفته بودی با تو می مانم !! ولی ..... رفتی و گفتی و اینجا جا نبود .... سالیان سال تنها مانده ام ..... شاید این رفتن سزای من نبود ...... من دعا کردم برای بازگشت ...... دست های تو ولی بالا نبود ...... باز هم گفتی که فردا میرسی ...... کاش روز دیدنت فردا نبود !!!

 

مجنون لیلی |

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درمانش را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست گفتمش يک اندکي   تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست...

 

مجنون لیلی |

 

 

مجنون لیلی |

مجنون لیلی

گفته بودم که تنهایم

                      کلبه ای ز غمهایم

                                          گفته بودم که دل خستم

                                                                   دل شکسته وا بستم

                                                                                        گفته بودم که گریانم

                                                                                     عاشق یاس و بوی بارانم

گفته بودم که سر سختم

                          دل شکسته دل بستم

                                                گفته بودم که دل تنگم

                                                                      منتظر نگاهی بی رنگم

                                                                                   گفته بودم خسته از بارانم

                                                                                           هم نوای ابشارانم

گفته بودم که ناز دل دارم

                           از همه درد دل دارم

                                                  گفته بودم دل نکندم هرگز

                                                                             گر شوی دشمن خون گیرم

مجنون لیلی |

مجنون لیلی

      

مجنون لیلی

سلام من امیر هستم از شیراز یه مشکی پوش یکی که چشماش همیشه گریونه نمی دونم چرا این وب رو ساختم اما وقتی می بینمش کمی آروم می شم هر کاری یا درخواستی داشتین به صورت خصوصی بهم بگین . اینم شماره 09178578357 اگه کاری داشتین یادر مورد ساختن وبلاگ کمکی خواستین حتما بهم زنگ بزنین
راستی نظر یادتون نره ها ....


تبديل به صفحه خانگي
فرستادن ايميل براي ما
قالب هاي عاشقانه براي شما